آسمانی از جنس دیوار
-
تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 13:39
چشمانش را روی برگه ی کتاب می چرخاند و کلمه به کلمه میخواند. هر چند دقیقه که می گذشت دستش را به چشمانم میمالید . چشمانش پف کرده بود و سرش سنگین. چشم هایش را بست ، سرش را به دیوار چسباند تا کمی کمتر سنگینی اش را حس کند. حس می کرد سرم از حجم زیاد کلمات پر شده است . در مدتی کمتر از دو ساعت .... البته سا...